چرا اومدم روستا زندگی کنم؟ | شاید جواب پیش اپیکور باشه

- درسفرِ زندگی
۶۸

در سال ۳۰۶ قبل از میلاد، یعنی حدود ۲۳۰۰ سال پیش فیلسوفی به نام «اپیکور» زندگی خانوادگی غیرعادی رو در پیش گرفت. با چندتا از دوست‌های صمیمیش (که اکثرن فیلسوف، ریاضیدان و آدم‌حسابی‌های اون روزهای آتن بودن) رفتن بیرون از شهر خونه‌ی بزرگی گرفتن و دور هم زندگی جدیدی رو شروع کردن. توی خونه‌شون فضای کافی برای همه وجود داشت که کنج آسایش خودشون رو داشته باشن و برای غذاخوردن و استراحت و هرچی، دور هم در یک اتاق مشترک جمع می‌شدن.

در خانواده‌ی نسبتن بزرگ اپیکور هیچ احساس محدودیتی وجود نداشت و همه همدیگر رو پذیرفته بودن و با هم همدل بودن.

آلن دوباتن در کتاب «تسلی‌بخشی‌های فلسفه»، فصل دوم رو به اپیکور و سبک زندگیش اختصاص داده. این مطلب هم کم و بیش خلاصه‌ای از همون کتاب و همون صفحات از کتابه.

ما وجود نداریم مگر وقتی کسی باشه که بتونه ببینه ما وجود داریم. چیزی که می‌گیم هیچ معنایی نداره مگر زمانی که کسی بتونه اون رو بفهمه. در میانِ دوستان بودن یعنی تایید گرفتن. شناخت دوست‌هامون از ما، اینکه هوامون رو دارن و ازمون مراقبت می‌کنن، اینکه بهمون علاقه دارن و بهمون مهر می‌دن باعث میشه که ما از رخوت و کرختی بیایم بیرون. اون‌ها ما رو می‌شناسن و باهامون شوخی می‌کنن و نشون می‌دن که ضعف‌های ما رو می‌شناسن و اون‌ها رو پذیرفتن، در نتیجه به نوبه‌ی خودشون می‌پذیرن که ما هم در دنیا جایی داریم.

رفیق واقعی ما رو بر اساس معیارهای دنیوی نمی‌سنجن، بلکه به خودِ اصلی ما علاقه دارن، به همین گهی که هستیم. مثل زوج‌های آرمانی، عشق اون‌ها به ما متاثر از ظاهر یا جایگاه ما در سلسله‌مراتب اجتماعی نیست، در نتیجه وقتی پیش اون‌ها هستیم دغدغه‌ی این رو نداریم که لباس‌های کهنه بپوشیم یا اینکه نشون بدیم جیب‌مون خالیه یا هرچی.

شاید دلیل اینکه همه دارن سعی می‌کنن پول در بیارن، عطش صرف برای زندگی مجلل و آسایش نیست. شاید انگیزه‌ی مهم‌تری برای این قضیه وجود داره که در لایه‌های زیرینِ ذهن ما جا داره: اینکه ما همیشه آرزو داریم دیگران به ما ارج بگذارن و با ما خوب رفتار کنن و ما رو تایید کنن. شاید مهم‌ترین دلیلِ جستجوی ما برای پول تضمین احترام و توجه اطرافیانه، که در غیر این صورت چپ‌چپ نگاهمون می‌کنن و بهمون سرکوفت می‌زنن. اپیکور این نیاز بنیادین ما رو شناخت و فهمید که تعداد اندکی دوستانِ واقعی می‌تونن عشق و احترامی به ما بدن که ممکنه ثروت نتونه برای ما فراهم کنه. [از کتاب براتون نقل قول و بازنویسی کردم] 

پیش این آدم‌ها من خودِ خودِ خودم هستم و هرچقدر هم زشت و مفلس و عجیب باشم، بهم عشق می‌دن و من رو می‌پذیرن. خوشبختانه از این دوستان همدل کم ندارم.

اپیکور و دوست‌هاش حرکت خفن دیگه‌ای هم زدن. برای اینکه مجبور نباشن برای کسانی کار کنن که ازشون خوششون نمیاد، از اشتغال در فضای تجاری آتن اومدن بیرون و نزدیک خونه یک باغ خریدن و برای استفاده‌ی روزمره توش سبزی و میوه پرورش دادن. نسبت به قبل پول کمتری داشتن ولی دیگه مجبور نبودن کاری بکنن که دوستش ندارن.

رژیم غذایی اون‌ها شاهانه نبود، ولی خوش‌عطر و خوش‌طعم بود. اون‌ها خودشون رو از ارزش‌های آتن کشیده بودن بیرون و ایدئولوژی جدید خودشون رو پاشیده بودن روی خونه و خونواده‌ی جدیدشون. اون‌ها آزاد بودن و آزاد می‌اندیشیدن.

ما باید خود را از زندان امور روزمره و سیاست‌های روزمره رها کنیم!    — اپیکور

«تفکر در باغ» نامی بود که خانواده‌ی اپیکور باهاش شناخته شده بود. اکثرشون هم نویسنده بودن و در اون دوران آثار خفنی برای بشریت به جا گذاشتن. در این خونه همه سعی می‌کردن مشکلات، احساسات، اضطراب‌ها و درد‌های مبهم خودشون رو تحلیل کنن و با همدیگه در موردش حرف بزنن.

البته بعیده که ثروت کسی رو بدبخت کنه. ولی اصل استدلال اپیکور این بود که اگر پول داشته باشیم ولی از نعمت دوستان، آزادی، و تفکر محروم باشیم، هرگز واقعن خوشبخت نمی‌شیم. و اگر از این سه نعمت برخوردار باشیم ولی پول نداشته باشیم، هرگز بدبخت نخواهیم بود.

پس اگر چیزهای گرانقیمت نمی‌توانن چندان ما رو شاد کنن پس چرا اینقدر مجذوبشون هستیم؟ شاید چون این گرانقیمت‌ها راه‌های معقول و قابل‌هضمی هستن برای برآوردن نیازهایی که به نظر می‌رسه ما درکشون نمی‌کنیم و ریشه‌شون رو نمی‌دونیم. به هرحال اشیا در بعد مادی ادای چیزهایی رو در میارن که می‌خوایم در بعد روان‌شناختی به دست بیاریم. می‌ریم یک جیپ آفرود می‌خریم در حالی که «آزادی» چیزیه که دنبالشیم.

سردرگمی و آشفتگی ما خیلی هم تقصیر خودمون نیست. یه چیزی هست که این آشفتگی رو بیشتر می‌کنه و ما رو گمراه‌تر می‌کنه، و اون «باورهای باطلِ» اطرافیانمونه. باورهایی که به جای تاکید روی آزادی و تفکر، شما رو به ثروت و ترفیع شغلی و موفقیت تشویق می‌کنن. البته که این قضیه تصادفی نیست. این داستان به سود شرکت‌های تجاریه که سلسله نیازهای ما رو تحریف می‌کنن و برای ما نیازتراشی می‌کنن و هر روز توی مخ ما می‌خونن که به فیلان و بیسار احتیاج داریم تا حال بهتری داشته باشیم. مثل آقای کینگ کمپ ژیلت که توی مخ همه‌ی زن‌های دنیا خوراند که اگه دست و پاهاتون مو داشته باشه زشته و عیبه، و با این کار میلیون‌ها میلیون تیغ و موبر فروخت، میلیاردها دلار پول به جیب زد، و پانزده دقیقه به زمان دوش‌گرفتن شما اضافه کرد.

کاپیتالیسم جان! خیلی کثیف بازی می‌کنی. لعنت بهت.

 

فکر کنم متوجه شدین که چرا اومدم توی این باغ و در روستا زندگی می‌کنم؟

آره. به این روستا در استان گیلان نقل مکان کردم تا در محیطی آرام و خوش‌آب‌وهوا، همراه با دوستانی همدل، همه چیز رو زیر سوال ببرم و ایدئولوژی‌ها و احساسات جدیدی رو زیست کنم. دنیایی که اون بیرون ساختیم، و ارزش‌هایی که بر اون حاکمه رو قبول ندارم و به نظرم ریدیم. در نتیجه می‌خوام اینجا توی خونه‌م که اسمش رو گذاشتیم ایسه (به معنای «اکنون») تعریف خودم از زندگی، ارزش‌ها، عرف‌ها، قوانین و هرچیزی رو بسازم.

خوشحال می‌شم نظرتون رو بدونم و ببینم شما در مورد این سبک زندگی، دنیایی که بشر تا به حال روی کره‌ی زمین ساخته و هرچی برام بگید.

درباره نویسنده

ارشاد نیک‌خواه
قبلن خیلی سفر می‌کردم. الان بیشتر بازی می‌کنم. یه جایی کنار تلاقیِ هنر، علم و فلسفه‌.

نظر شما

  1. سلام فکر خوبیه که برای خودت زندگی کنی و کار به اظهارنظرهای بی مورد بقیه نداری…تو منابع دینی ه اومده که اگر هدفت رو عاقلانه تعیین کنی از حرفای اطرافیان و مردم نترس.راستی شما اگر جای بزرگی برا زندگی داری چند تا مرغ و خروس هم بخر تا کاملا ارگانیک بشی خخخ. هم تفریحه هم یه چیزی که مطمئنی سالم هست مصرف میکنی

  2. سلام ارشاد
    میگم شما که سایتی به این مشتی و توپی داری و اینقدرم خلاق هستی من رو کنجکاو کردی که تیپ شخصیتی MBTI رو بدونم خودم که حدس می زنم Enfp باشی! چون یه وجه اشتراک هایی با شخصیتم در یو می بینم 🙂

  3. میشه بگی چه تمهیداتی برای تحمل هوای شرجی تابستان چیدی؟ کدوم سمت گیلانی که میتونی چنین هوایی رو تحمل کنی؟

  4. خوشبحالت دوستای همراه داری باور کن من دوستام همراه که نیستن هیچ فقط موج منفی و مانع آزادی و پیشرفت هستن

  5. خیلی بهت تبریک میگم که واقعا مسیر دشواری توی رشد و حتی زندگی عادی شروع کردی. احتمالن رنج های زیادی رو تجربه خواهی کرد و در عین ناب ناب ناب که لذتشون قابل درک نیست حتی برای من. اما تو حمله به کاپیتالیسم و همون روحیه ی سرمایه داری یه کمی تند میری، مساله مادیات جزو نیازهای اولیه بشر هست (اینو نه تنها متفکران علوم جامعه شناسی گفتن، بلکه سرمایه دارها هم از اون پیروی میکنن، میخوام بگم کاپیتالیسم پخی نیست که بخواد ایدئولوژی تزریق کنه – هر چند اپل و سامسونگ و … تمام تلاش خودشون رو دارن میکنن) راستش رو بخوای اختلاف نظر زیادی باهات ندارم، اما وجود این تیپی زندگی کردن رو هم ندارم ولی این آخرش که گفتی میری که مفاهیم و ارزش های خاص خودت رو خلق کنی من یه مشکل دارم اینجا و اونم اینه که تو الان خیلی هم تلاش کنی خود خودت باشی، باز از اپیکور و نظریه ش تقلید کردی، درسته؟

    نمی‌دونم تونستم منظورم رو درست برسونم یا نه، ولی میخوام بگم این ناب بودنه بازم یجورایی پیروی از یه نظریه دیگه رو تو خودش داره که هیچ قطعیت به درست یا غلط بودنش نیست.
    و در نهایت، چه خوب که دوباره داری می‌نویسی، بیشتر بنویس بذا فکر ما هم روشن شه کمی 🙂

  6. همیشه از پیشنهاد های کتابی استقبال کردم . به واسطه این متن شما هم یک کتاب جدید به لیست کتاب هایی که می خوام بخرم اضافه شد .
    درک می کنم شما رو ولی برام یک سوال پیش اومده ، چون می دونم ادم تحصیل کرده ای هستید . الان شغل شما چیه ؟ وبلاگ نویسی ؟ می دونم اسپانسر دارید برای رفتن به جام جهانی ولی ایا کوله گردی شغل حساب میشه ؟ هر چقدر هم ساده و به قول خودتون در کنار دوستان خوش بودن رو انتخاب کنید ، زندگی هزینه هایی داره نه ؟
    مرسی از وبلاگ باحالی که دارید …

  7. ارشاد جان سلام

    یه سوال
    اگه خیلی شخصی نیس میشه بگی منبع درآمدت و کارت چجوریه ؟!

  8. دو سه روز کتابی که معرفی کردی رو خریدم ( بماند تو تعطیلات پشت سر هم چطور کتابفروشی باز پیدا کردم ) ، نصف کتاب رو هم خوندم ، اون قدر خوب بود که جستارهای در باب عشق رو هم بخرم به دنبالش.
    ارشاد واقعا میخوای بگی الان تو اوج جوانی زدی تو فاز فلسفه و رهایی و هرچه آید خوش اید ؟ زندگی تو روستا اصلا بد نیست ولی زندگی بدون کار کردن مگه ممکنه ؟ نگو وبلاک نویسی برات نون و آب داره که باور نمی کنم …

  9. من نمیدونم چی میخوام، این حال برزخی فرسایشیه خستم میکنه

  10. شیوه داستان نویسیتون عالیه، بهم اثر گذاشت و نقشه جدیدی تو ذهنم برای زندگی درست کرد، منتظرم یه چندساله دیگه هم بگزره بعدش منم بزنم بیرون از این دایره بیهوده سیاست های سیاه! ممنون ❤️

    1. البته الان سنم نمیرسه این کارو بکنم پس ۳ یا ۴ سال بعد

  11. شاید( البته شما بخونبد حتما) راه رو اشتباه رفتم چیزهای رو که دوست داشتم نادیده گرفتم، به ندای درونیم گوش ندادم فقط از ترس مثلا بی پولی دنبال کاری رفتم که دوست نداشتم و با روحیات من اصلا جور نبودو نیست، الان رفاه نسبی دارم ولی آرامش نسبی هم ندارم و غمگینم
    منم عاشق سفر،طبیعت، زندگی تو روستا هستم کاش میشد اینطور زندگی کنم ولی با کار منو و زندگی و زن وبچه نمیشه
    خوشبحالت که دنبال چیزی که دوست داشتی رفتی و اونجور که دوست داری زندگی می کنی

  12. داستان آشنایی من با تو خیلی جالبه !!!!!
    یه روز تصمیم گرفتم تو قسمت سرچ گوگل تمرین تایپ کنم یه چیزی الکی تایپ کردم و بعدشم سرچ، بعد رفتم تو عکسا ، یه عکس دیدم نظرمو جلب کرد اومدم توش دیدم اینجاس !!! بعدش دیگه نوشته هات یه دوساعتی مشغولم کرد.!

  13. چرا اینقدر خوب و رها هستی-کاش می شد من هم تصمیم بگیرم -خوش به حالت که دوستانی شبیه خودت همدل و باصفا داری-عالی هستی-واقعا دوست دارم مثل تو زندگی کنم-آزاد و رها از همه چیز-کاش حداقل یک دوست باصفا مثل دوستای پایه تو داشتم_عالیییییییی هستی عالییییی با پیجت به تازگی آشنا شدم -شاید نوشته هات و کارات و زندگیت به من هم انگیزه رو داد که بدون ترس واسه خودم زندگی کنم

  14. سلام من دوست دارم بدونم تو چنین زندگی و طرز فکری آیا قانون هست؟اگر هست چیست؟

  15. چه متن جالبی‌. ولی‌ از یک نظر هم به این قضیه میرسیم که اگر همه بخوان این کارو بکنن پس کی‌ بیمارستان هارو بچرخونه؟ بانک هارو چی‌؟ اگر به دارویی دست نیافتنی نیاز داشتیم چی‌؟ من خودم طرفدار دنیای کپیتالیست نیستم ولی‌ کپیتالیسم یکی‌ از راه هایی هست که باعث پیشرفت تکنولوژی و بشر می‌شه. شاید نه از لحاظه فکری. به هر حال تا وقتی‌ متضاد یه چیز وجود نداشته باشه ما نمیتونیم اون چیز رو درکش کنیم. جنگ و صلح. زندگی‌ شهری و روستأی. مسافرت و در خانه حبس بودن. ارشاد جان این فقط یک نظر بود، من خیلی‌ طرفدار کارهای شما هستم!

  16. پسر خوب چرا فکر میکنی اول باید گم بشی تا بعد خودت را پیدا کنی ، تو گم نشدی پیدا شدی ، تو هویدا شدی به خودت ببال من وقتی جوان بودم همیشه سودای این شور وحال را داشتم اما الان که نیم قرن را پشت سر گذاشتم و کلاف زندگی در خانواده دست وپای من را بسته گاهی همچنان در پس زمینه ذهن برای کارهای نکرده یا برای کارهایی که کردم و باعث شد که در کلاف زندگی روزمره گم شوم و فرصت نشد که خودم را پیدا کنم تاسف میخورم . خلاصه اینکه درود بر تو شک نکن در مسیر قرار داری. پایدار باشی

  17. کوفتت بشه پسرررر زشت!!من که نه دوستاشو دارم نه إجازشو ونه حالشو!

  18. به به پلاک١٨وهمدان اصلا فکرشم نمیکردم همدانیهام دل داشته باشن والا من همش بداخلاقیاشونو دیدم ومیدونم تو مریوانی هستی !!!

  19. سلام عزیز
    دمت گرم.هم قلمت زیباست و هم فلسفه ی زندگیت
    یزد اومدی خبر کن.دوس دارم ببینمت.
    شاد و آزاد و سلامت باشی همیشه.

  20. سلام…من تازگیا به سرم زده برم و تو روستا زندگی کنم دور از آدمای شهر…دنبال آرامشم…ولی نمیدونم کجا باید برم چجوری باید شروع کنم…از زندگی تو تهران خسته شدم…و حتی نمیدونم برای زندگی تو روستا چقدر باید هزینه کنم؟!؟!

کامنت بذارید.

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *