راننده کامیون بود و یک خالکوبی قدیمی رو دستش داشت

علی اهل زرقان بود و داشت می‌رفت عسلویه که الکل صنعتی بزنه و ببره مشهد. دوازده سالش بود که ترک تحصیل کرد و شاگرد باباش شد. از اون موقع به بعد دیگه از ماشین سنگین پیاده نشد.

 

? این خالکوبیه قضیه‌ش چیه علی؟

‌? هاها. دیشب عموم اینا می‌گفتن برش دار.

‌? چرا؟

‌? می‌گفتن حرومه و اینا.

? کِی زدی؟

? کلاس چهارم بودم، پسرداییم برام زد. با کش تنبون.

? با کش تنبون؟

? آره، یه روز همه‌ی پسردایی‌ها و پسرخاله‌ها جمع شدیم که خالکوبی بزنیم. پسرداییم با سوزن اینجوری اینجوری ‌زد رو دستم، اینو نوشت، بعد کش تنبون رو آتیش زد و ریختش روی دستم. به جای جوهر از کش تنبون استفاده کرد دیگه. بعد از اینکه شستیم این خالکوبیه در اومد. هر کدوم یه جمله انتخاب کردیم. من اینو انتخاب کردم.

? آخه لامصب کلاس چهارم ابتدایی خالکوبی کردی «محبت هم قدیمی شد»؟

? [می‌خنده] چه می‌دونم، بچه بودیم دیگه.

علی میگه پسرداییم الان دکتری شده واسه خودش. دامپزشکه. وضعشم خوبه.

درباره نویسنده

ارشاد نیک‌خواه
قبلن خیلی سفر می‌کردم. الان بیشتر بازی می‌کنم. یه جایی کنار تلاقیِ هنر، علم و فلسفه‌.

کامنت بذارید.

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *