بیماری سفر «به هر کجا! به هر کجا! فقط خارج از جهان باشد!»

شارل بودلر در سال ۱۸۲۱ در پاریس به دنیا اومد. پنج سالش بود که پدرش رو از دست داد، و یک سال بعد مادرش با مردی ازدواج کرد که شارل ازش خوشش نمی‌اومد.

به مدرسه‌ها و شبانه‌روزی‌های خوبی فرستادنش، ولی بچه‌ی یاغی و سرکشی بود، در نتیجه هِی اخراج می‌شد. توی خونه هم با مادر و ناپدریش مشکل داشت.

همیشه شنل‌های سیاهِ عجیب‌غریب می‌پوشید، نقاشی‌های چاپ‌شده‌ی هملت دلاکروا به در و دیوار اتاقش می‌زد، و توی دفتر خاطراتش از «بیماری وحشت از وطن»، «احساس تنهایی» و یک نوع «انزوای ابدی» حرف می‌زد.

بودلر شاعر بود. همیشه در رویای ترک فرانسه و رفتن به یک جای دور بود، یک قاره‌ی دیگه، جایی که اثری از «زندگی روزمره» نباشه. اصطلاحی که شارل رو به وحشت می‌انداخت.

یک بار آسمونِ سربیِ شمال فرانسه رو ترک کرد و عازم سفری طولانی شد، به سمت هند. سه ماهِ تمام روی آب بودن، تا اینکه کشتی‌شون دچار طوفان شد و به اجبار در جزیره‌ی موریس توقف کردن. یک جزیره‌ی فوق‌العاده زیبا، گرم و آفتابی، و محصور بین نخلستان‌ها. جایی شبیه به همون سرزمین رویایی که بودلر در موردش خیالبافی می‌کرد.

ولی نتونست حس اندوه و خمودگی رو از خودش دور کنه و به این فکر نکنه که شاید هند جای بهتری باشه.

علی‌رغم تلاش‌های ناخدا برای منصرف کردنش، شارل لجبازانه تصمیم گرفت به فرانسه برگرده.

و تا آخر عمر نسبت به سفر تردید داشت. توی یکی از شعرهاش می‌گه:

ستارگان را دیدیم

امواج را؛ و شن‌ها را نیز

و علی‌ٰرغم بلایای نامنتظر و فریادها،

اغلب به همان اندازه بی‌حوصله بودیم که اینجا.

ولی با این وجود همیشه آرزوی سفر کردن داشت و خیلی پیگیرش بود. هنوز از موریس برنگشته بود که نوشت:

زندگی مثل یک بیمارستانه که هر بیمار آرزوی جابجا کردن تختش رو داره. این یکی می‌خواد جلوی شوفاژ رنج بکشه، و اون یکی فکر می‌کنه اگه کنار پنجره باشه زودتر خوب میشه.

شارل از اینکه خودش رو یکی از این بیمارها بدونه شرمی نداشت:

همیشه به نظرم اگه جایی که الان هستم نباشم حالم بهتر میشه، و این مسئله‌ی جابجا‌شدن چیزیه که تا آخر عمر روح من رو به خودش مشغول نگه می‌داره.

شارل بودلر بعضی وقت‌ها آرزوی رفتن به لیسبون رو داشت، یک شهر گرم، روشن و ساحلی، جایی که می‌تونست مثل مارمولک روی شن‌های داغش دراز بکشه و آفتاب بگیره.

ولی هنوز در مورد رفتن به پرتغال مصمم نشده بود که مردد شد مبادا رفتن به هلند فکر بهتری باشه. بعد دوباره به ذهنش رسید که چرا به جاوه نره، یا حتی قطب شمال که شفق قطبی رو تماشا کنه. در واقع مقصد مسئله نبود، نیاز واقعی رفتن و دور شدن بود، به قول خودش:

به هر کجا! به هر کجا! فقط خارج از جهان باشد!

بودلر خواب‌وخیال‌های سفر رو نشونه‌ی روح‌های کاوشگری می‌دونست که بهشون می‌گفت «شاعر». و سرنوشت این شعرا اینه که مثل مبلغان مذهبی در جهانی محکوم‌به‌فنا زندگی کنن و آرزوی زندگیِ آروم و بی‌دردسری در دنیای دیگه‌ای رو توی سرشون نگه دارن.

شارل بودلر
یک پرتره‌ی جذاب از شارل بودلر | نمی‌دونم کی گرفته و برای چه سالیه. حال ندارم برم گوگل کنم. اگه خواستی خودت ته‌وتوش رو دربیار.

بودلر عاشق بندرها، ایستگاه‌های قطار، قطارها، کشتی‌ها و اتاق‌های هتل بود و در این مکان‌های عبوری بیشتر احساس وطن می‌کرد تا خونه‌ی خودش.

وقت‌هایی که از حال‌وهوای پاریس دلگیر می‌شد، وقتی که جهان به نظرش «یکنواخت و کوچیک‌» می‌شد، راه می‌افتاد، «به قصد رفتن می‌رفت»، عازم بندر یا ایستگاه قطاری می‌شد، و توی ذهنش می‌گفت:

ارابه مرا با خود ببر،

مرا از این مکان بربا!

مرا به دورها و دورها ببر،

اینجا گِلِ زمین از اشکِ ماست.

این نوشته رو از کتاب «هنر سیر و‌ سفر» نوشته‌ی آلن دوباتن بازنویسی کردم. پس شاید این نوشته‌ها رو هم دوست داشته باشی:

درباره‌ی کتاب هنر سیر و سفر اثر آلن دوباتن

چرا کتاب‌های پرطمطراق رو نمی‌خونم، و چرا با زبان ساده می‌نویسم؟

کتاب‌ها رو تموم نکن! و عذاب وجدان نداشته باش. این هم دلیلش:

درباره نویسنده

ارشاد نیک‌خواه
قبلن خیلی سفر می‌کردم. الان بیشتر بازی می‌کنم. یه جایی کنار تلاقیِ هنر، علم و فلسفه‌.

کامنت بذارید.

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *