درباره‌ی من

من ارشاد نیک‌خواه هستم. میگن پدربزرگم این اسم رو روم گذاشت. متولد سیزدهم مرداد شصت‌ونه هستم (الان احتمالن می‌گی «آها! پس برا همینه اسمت سیزدهمه»). تا هژده سالگی کنار پدر و مادرم و خانواده‌ی هفت‌نفره‌مون در مریوان زندگی کردم.

بعدش رفتم دانشگاه تبریز عمران خوندم. عمرانِ نقشه‌برداری. اصلن ازش خوشم نیومد! به همین دلیل کلن مسیر رو عوض کردم. هشت ماه روزی هشت ساعت درس خوندم تا بتونم برم تهران زندگی کنم. برای ارشد MBA خواجه نصیر تهران قبول شدم. هدفم تهران بود تا ارشد و MBA. ولی رشته‌ی باحالی بود ولی همه‌ی دانشِ به‌دردبخوری که من از استادهامون یاد گرفتم رو می‌شد با مطالعه‌ی چند تا کتاب کسب کرد. در روزهایی که دنیای بیزنس و استارتاپ به سرعت داشت تغییر می‌کرد و بروز می‌شد، سیستم آموزشی دانشگاه بسیار کند و سنتی و خزعبل بود. بهترین کلاس‌هامون اون‌هایی بود که استادها هیچی درس نمی‌دادن و هر روز یکی از بچه‌هامون (که خداییش خیلی هم‌کلاسی‌های باهوش و خفنی داشتم) برامون در مورد یک موضوع ارائه می‌داد.

این مسیر تحصیلی خیلی مورد علاقه‌م نبود، ولی بهم کمک کرد توی تهران کار پیدا کنم، و برای خودم خونه اجاره کنم. مستقل بشم. ارشدِ MBA در دوران سربازی خیلی به دادم رسید. خدمت شخمی سربازی رو تو قسمت نخبگان و به عنوان پژوهشگر تموم کردم. راحت بود. مرخصی هم زیاد داشتم و تونستم کلی برم سفر.

بعد از دوران سربازی به معنای واقعی کلمه همیشه در سفر بودم و به مدت یک سال و نیم خونه نداشتم. آزادترین بودم، مستقل شده بودم، خونه‌ی خودم رو داشتم، لازم نبود مدرک جدیدی برای مامان و بابا بگیرم و یه جورایی مثل گوساله‌ای بودم که کل زمستون رو توی طویله گذرونده بود با اومدن بهار می‌جهید از این طرف به اون طرف، می‌پرید از سر کوه، همچو آهو، دور می‌گشت زِ خانه یا یه همچین چیزی. مطمئنم متوجه منظورم هستی. خدا رو هم بنده نبودم. و یه جورایی ته ته دلم عصبانی بودم از اینکه بیست و چند سال با چشم‌بند و بر اساس اولویت‌های دیگران (خانواده، مردم، وزارت دفاع) زندگی کردم چون… خودم اولویتی در زندگی نداشتم!

البته همه‌ش کور و کَر و مطیع نبودم. یه برهه‌هایی از زندگی اولویت‌های خودساخته‌ی عجیبی هم داشتم. مثل انگلیسی خوندن توی خونه، فوتبال بازی کردن‌های فراوان، طراحی از هر لوگویی که جلوی چشمم می‌اومد، و این جور چیزها که هر کدوم یه جایی در یک برهه‌ای خیلی بهم کمک کرد و بهم حال داد. مثلن وقتی دانشگاه تبریز بودم عضو تیم فوتسال بودم مزایای جذابی داشتیم. یا وقتی سرباز بودم عضو تیم اتکا بودم و بعد از اینکه مقام سوم رو کسب کردیم حدود ۲۰ روز پاداش گرفتم و رفتم سفری طولانی و خفن.

ولی قصه‌ی این سفرها از کجا شروع شد؟

راستش من از اولش خیلی سفر نمی‌رفتم. یعنی شاید به اندازه‌ی همه‌ی شما سفر می‌رفتم، سالی ۲ تا ۳ بار، با ماشین خودمون، کمپ می‌زدیم، مقصد مشخص بود، وعده‌های غذایی مشخص بود و قبل از اینکه راه بیفتیم طبق برنامه همه‌ی مواد لازم رو تهیه می‌کردیم و حتی با یک تخمینی میشد گفت هزینه‌ی سفر برای هر نفر چقدر میشه! یه شغل پشت‌میزنشینی هم داشتم و داشتم زندگی‌م رو می‌کردم تا اینکه یه روز از کارم خیلی خسته شدم و استعفا دادم. چون انگلیسی رو خوب بلد بودم رفتم تصمیم گرفتم به صورت مترجم فریلنسر و پروژه‌ای کار کنم. آزادی دلنشینی به دست آوردم.

از زمانی که خونه‌ی اجاره‌ای خودم رو در تهران داشتم، از طریق سایت کوچ‌سرفینگ میزبانِ مسافرهای خارجی می‌شدم. اولین مهمانم الکسی بود که هیچ‌هایک کرده بود تا ایران. اونجا بود که من با یک روش عجیب برای سفر کردن آشنا شدم. الکسی رفت و شاید یک سال بعد رفتم به سفری که بعدش فهمیدم

پس میشه توی ایران هم هیچ‌هایک کرد!

یه چیزی در من شروع شده بود. یک بی‌قراری و یک جور عشق به نموندن. چند وقت بعد با دوستم مهزاد سفری جادویی و بی‌مانند رو تجربه کردم. اولین سفرِ کاملن هیچ‌هایکی. اونجا بود که فهمیدم

همه‌ی دنیا مال منه.

و این جوری شد که سیل سفرهای من شروع شد. همیشه نیم‌نگاهی به تقویم داشتم تا ببینم که چطوری میشه یه مرخصی درست‌درمون از پژوهشکده بگیرم و برم سفر. بعد از مدتی توی اینستاگرام نوشتن داستان‌های سفر رو شروع کردم و شما هم اونا رو خوندین و کنجکاو شدید. بعد بیشتر خوندید و بیشتر اومدین تا اینکه به اینجا رسیدین. چرا اومدین؟ نمی‌دونم! شاید چون شما هم یه آدم جستجوگر و ماجراجو درون خودتون دارید و اونه که شما رو می‌کشونه دنبال من.

این روزها در چه حالم؟

این روزها ساکن روستایی در جنوب شرق رشت، استان گیلان هستم. اینجا یک خونه‌ی بزرگ و رنگارنگ و عجیب داریم به اسم ایسه. این روزها بیشتر به جای سفر در دنیای بیرون و پیمودن جاده‌ها، دارم داخل خودم و آدم‌های نزدیکم سفر می‌کنم. کتاب می‌خونم، موزیک گوش می‌دم، برای غازهامون دون می‌پاشم، دوشنبه‌ها می‌رم دوشنبه‌بازارِ سیاهکل و تخم‌مرغ محلی با کره و پنیر خونگی می‌خرم، و دارم به این فکر می‌کنم که چندتا مرغ و خروس هم بگیرم چون مرغدونی‌مون یک اتاق خالی، کنار اتاق نرم و گرم غازها داره.